تبليغاتX
عاشقانه زيستن
دلش‌ يك‌ حوض‌ كوچك‌ لاجوردي‌ مي‌خواست. و شبستاني‌ كه‌ گوشه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبيح‌ و چادر نماز است.
دلش‌ هواي‌ محله‌اي‌ قديمي‌ را كرده‌ بود. با پيرزن‌هايي‌ ساده‌ و مهربان‌ كه‌ منتظر غروب‌اند و بي‌تاب‌ حي‌ علي‌الصلاة.
اما محله‌شان‌ مسجد نداشت...
فرشته‌ها كه‌ خيال‌ نازك‌ و آرزوي‌ قشنگش‌ را مي‌ديدند، به‌ او گفتند: «حالا كه‌ مسجدي‌ نيست، خودت‌ مسجدي‌ بساز».
او خنديد و گفت: چه‌ محال‌ زيبايي، اما من‌ كه‌ چيزي‌ ندارم. نه‌ زميني‌ دارم‌ و نه‌ تواني‌ و نه‌ ساختن‌ بلدم.
فرشته‌ها گفتند: اين‌ مسجد از جنسي‌ ديگر است. مصالحش‌ را تو فراهم‌ كن، ما مسجدت‌ را مي‌سازيم.
او اما تنها آهي‌ كشيد.
و نمي‌دانست‌ هر بار كه‌ آهي‌ مي‌كشد، هر بار كه‌ دعايي‌ مي‌كند، هر بار كه‌ خدا را زمزمه‌ مي‌كند، هر بار كه‌ قطره‌ اشكي‌ از گوشه‌ چشمش‌ مي‌چكد، آجري‌ بر آجري‌ گذاشته‌ مي‌شود. آجرِ‌ همان‌ مسجدي‌ كه‌ او آرزويش‌ را داشت.
و چنين‌ شد كه‌ آرام‌آرام‌ با كلمه، با ذكر، با عشق‌ و با دعا، با راز و نياز، با تكه‌هاي‌ دل‌ و پاره‌هاي‌ روح، مسجدي‌ بنا شد. از نور و از شعور. مسجدي‌ كه‌ مناره‌اش‌ دعايي‌ بود و هر كاشي‌ آبي‌اش، قطره‌ اشكي.
او مسجدي‌ ساخت‌ سيال‌ و باشكوه‌ و ناپيدا، چونان‌ عشق. و هر جا كه‌ مي‌رفت، مسجدش‌ با او بود. پس‌ خانه‌ مسجدي‌ شد و كوچه‌ مسجدي‌ شد و شهر مسجدي.
آدم‌ها همه‌ معمارند. معمار مسجد خويش، نقشه‌ اين‌ بنا را خدا كشيده‌ است. مسجدت‌ را بنا كن، پيش‌ از آن‌ كه‌ آخرين‌ اذان‌ را بگويند
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 10:27 |
>  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
> جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ،
> که اثر انگشت خداوند بر همه چیز
> هست . . .
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 1:0 |
> انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : > صبح به خیر خدا جان > یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح > شده . .
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 16:34 |

>  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
> همیشه یادمان باشد که زندگی
> پیمودن راهی برای رسیدن به خداست
> و قدم هایمان باید طوری باشد که
> حتی دانه کشی زیر پایمان له نشود . .
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 19:36 |
زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم
بودن است ، نه در کنار هم بودن . . .
                و
دوست داشتن بهترین شکل مالکیت
و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن
است . . .
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 9:48 |

>  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
> از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا
> خود نیز غمگین اند؛
> با آنکه تنهایند ولی از خود
> میگریزند زیرا به خود و به عشق خود
> و به حقیقت خود
> شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه
> دوستت نداشته باشند . . .
  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 10:14 |

 

 

" انسان عزیز است چه که در کل ایه حق موجود و لکن خود را اعلم  و ارجح و افضل و اتقی  و ارفع دیدن خطایی است کبیر. طوبی از برای نفوسی که بطراز این اتحاد مزینند و من عند الله موفق گشته اند"   ادعیه حضرت محبوب 7-396

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 16:19 |
 

 گدایی سی سال کنار جاده ای نشسته بود . روزی غریبه ای از کنار او گذشت . گدا مثل همیشه کاسه خود را به سوی او گرفت و  از او درخواست پول کرد . غریبه گفت چیزی ندارم به تو بدهم . آنگاه از او پرید آن چیست که رویش نشسته ای ؟  

گدا گفت هیچ . یک صندوق قدیمی . تا آنجا که یادم می آید روی همین صندوق نشسته ام و گدایی کرده ام . ... غریبه گفت آیا تا کنون داخل صندوق را دیده ای ؟ گدا جواب داد ؛ نه  برای چه باید داخلش را ببینم ؟   غریبه اصرار کرد  که او داخل صندوق را نگاهی بیاندازد و گدا کنجکاو شد و سعی کرد در صندوق را باز کند . ناگهان در صندوق باز شد و گدا با حیرت و ناباوری و شادمانی دید که صندوق پر از جواهر است .  

   من همان غریبه اما که چیزی ندارم به تو بدهم . اما به تو می گویم نگاهی به درون بینداز . نه درون صندوق بلکه درون خویش .  

 صدایت را می شنوم که می گویی  اما من گدا نیستم . اما همه کسانی که ثروت حقیقی خویش را پیدا نکرده اند گدایند .  همان ثروتی که شادمانی از هستی است . همان چشمه ژرف که در درون می جوشد . 

  آن ها  اگر ملیون ها دلار پول نیز داشته باشند باز هم گدایند . این آدم ها با کاسه گدایی در دست بیرون از خویش پرسه می زنند تا از این و آن ذره ای لذت یا رضایت کسب کنند . آن ها اعتبار  امنیت و عشق می خواهند و نمی دانند که گنجی که  درون آن هاست بیش تر از همه آن چیز هایی است که دنیا می تواند به آن ها پیشکش کند .  

 

برگرفته از کتاب نیروی حال  نوشته اکهارت تول
 
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 7:25 |
/
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 18:13 |

خرافات را از خود دور كنيم

باسلام بر شما دوستان گرامي شايد بسياري از ما آدمها به خرافات زيادي اعتقاد داشته باشيم براي مثال براي ما اتفاق بدي مي افتد به جاي طلب تائيد از خداوند وتلاش عقلاني براي از ميان بر داشتن مشكل وجلوگيري از تكرار ان اتفاق ، مي گوئيم فلاني چشم شوري داشت يا امروز روز بدي بود ويا ... ولي به نظر من بهتر است در بسياري از موارد به جاي خرافات به دليل منطقي اتفاقات فكر كنيم چون خرافات يكي از موانع مهم پيشرفت انسان ها وجوامع بوده است  نظر شما چيست ؟ اما بهتر است داستان زير را هم مرور بفر مائيدموفق باشيد.

 

چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يك بيمارستان معروف، بيماران يك تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهاي يكشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. اين مسئله باعث شگفتي پزشكان آن بخش شده بود به طوري كه بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند. كسي قادر به حل اين مسئله نبود كه چرا بيمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهاي يكشنبه مي ميرد. به همين دليل گروهي از پزشكان متخصص بين المللي براي بررسي موضوع تشكيل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصميم بر اين شد كه در اولين يكشنبه ماه، چند دقيقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذكور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب در محل و ساعت موعود پنهان شوند ، بعضي صليب كوچكي در دست گرفته وحشت زده بودند ، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و ... دو دقيقه به ساعت ۱۱ مانده بود كه «پوكي جانسون» نظافتچي پاره وقت روزهاي يكشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات (Life support system) را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول كار شد!!

 

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 12:50 |

حضرت بهاء الله مي فرمايند: " انسان برای اصلاح عالم خلق شده" و" شئونات درنده های ارض لايق انسان نبوده و نيست".

به راستي آيا از خود پرسيده ايم كه تا چه حد كارهاي روزانه ما در شان يك انسان حقيقي است ودرشئونات حيواني نمي گنجد ؟

 به نظر من اگر تمام بشر، انسانيت را ازخود آغاز كنند بسيار زود اين بيان حضرت بهاء الله تحقق مي يابد كه مي فر مايند :"اين نزاعهای بيهوده و جنگهای مهلک از ميان بر خيزد و صلح اکبر تحقّق يابد ."

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 8:38 |

صدق وراستي اساس جميع فضائل انساني است .’’

 

آياوقتي به هم دروغ مي گوئيم هرگز فكر كرده ايم كه با دروغ گفتن ازفضائل انساني دورمي شويم؟

 

براي گره گشائي مشكل خود به دروغ متمسك مي شويم ولي چرا غافليم كه مشكل گشاي حقيقي يعني آن خالق هستي  ما را از دروغ گوئي منع فرموده اگر دروغ نگوئيم آيااو قادر نيست مشكل ما را حل كند ؟ آيادروغ گفتن ما به اين معني نيست كه به قدرت او شك داريم ؟وآيا صداقت وراستگوئي به معني توكل واعتماد ما  نيست ؟

 

نظر خودتان  را راجع به داستان زير نيز بفر مائيد

 

 چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده‌اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :
کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 11:23 |
 

 

دوستان وهم وطنان گرامي سلام

مثل هميشه سوالي دارم ايا فكر كرده ايد كه تا چه حد خوشبختيد؟قبل از پاسخ مطالب زير رالطفا مطالعه بفرمائيد

اگرجمعيت كل دنيا را 100 نفر فرض كنيم با يك محاسبه ساده و استفاده از قوانين تناسب به     درصد هاي زير مي رسيم:

از هر 100 نفر 6 نفر كل ثروت دنيا را دارند كه از آمريكاي شمالي هستند.

 از هر100 نفر 80 نفر در فقر زندگي مي كنند.

 از هر 100 نفر 50 نفر از سوء تغذيه خواهند مرد.

 از هر 100 نفر70 نفر مي توانند بخوا نند.

 از هر 100فقط يك نفر تحصيلات عالي دارد.

از هر 100نفر فقط يك نفر كامپيوتر دارد.

اگر شما هرگز مرگ خويشاوندي را در جنگ نديده  و هرگز برده نبوده ايد، بدانيد كه از 500 ميليون نفر ديگر خوشبخت تريد زيرا آن ها ديده اند.

اگر خوراكتان را در يخچال نگه مي داريد و پو شاكتان را در كمد ، اگر سقفي بالاي سر داريد وجايي براي خواب ، ‌‌‌‌‌ بدانيد از 57 درصد كل جمعيت دنيا ثروتمند تريد زيرا از هر100 نفر 57 نفر اين امكانات را ندارند.

اگر امروز كه بيدار شديد بيشتر احساس سلامت كرديد تا مريضي، شما خوشبخت تراز يك ميليون نفري هستيد كه تا آخر اين هفته بيشتر زنده نيستند.

 اگر هيچ وقت خطر جنگ و تنهايي زندان را حس نكر ده ايد، در شمار 500 ميليون نفر آدم خوشبخت دنيا هستيد. اگر مي توانيد در يك جلسه مذهبي شركت كنيد بدون اينكه اذيت و آزار، دستگيري، شكنجه و وحشت از مرگ داشته باشيد خوشبخت تر از سه ميليون نفر در جهان هستيد. كه با ترس و لرز و بيم از مرگ در مراسم مذهبي شركت     مي كنند.

اگر در جيب يا كيف خود پول داريد و مي توانيد گاهي كمي پول خرج كنيد ،جزو 8 در صد آدم هاي پولدار دنيا هستيد. اگر پدرو مادرتان هنوز زنده اند و هنوز با هم زندگي مي كنند واقعاً در نعمت به سر مي بريد.

اگر سرتان را بالا مي گيريد ولبخند مي زنيد و احساس خوبي داريد، خوشبخت هستيد ، چون خيلي ها مي توانند اين كار را بكنند، ولي اكثراً نمي كنند.

پس قدر خوشبختي خود را بدانيد و حداقل شكر گذار خدا باشيم.

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 9:50 |

با سلام آيامطلب زير حكايت زندگي ما نيست ؟

 

مرداب بود

 

و انسانی در آن آرام آرام فرو میرفت

 

تا زانو...تا سینه...تا دهان

 

ولی ان آدم

 

هنوز غافل بود...

 

و سکه هایش را میشمرد...

 

چهره آن آدم شبیه من و شما بود

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 و ساعت 10:46 |
 

 دوستان سلام يادم است كه در دبستان معلم موضع براي انشا  انتخاب ميكرد كه علم بهتر است يا ثروت وكودكانه مينوشتيم علم بهتر است زيرا ...

واي كاش اين انديشه تغييري نكرده باشد وهمه بدانيم كه ثروت ضامن خوشبختي نيست البته مايلم نظر شما را نيز بدانم ولي قبل از آن خبر زير را مطالعه بفر مائيد

 

مدیریت يكي از گران ترين تالارهاي تهران قصد داشته است از کسانی که طی یکسال اخیر در تالار فوق مراسم خود را برگزار کرده‌اند، دعوت به عمل آورده و طی یک جشن تحت عنوان یکسالگی زندگی، از آنان تقدیر به عمل آورد که متوجه می‌شود 68 درصد از ازدواج‌های انجام شده در تالار منجر به طلاق شده است.شایان ذکر است در یکی از این جشن‌های عروسی، ارزش تقریبی خودروهای میهمانان حاضر در تالار،17 میلیارد تومان برآورد شده استاین آمار، همه حکایت از این دارد که 68 درصد از کسانی که جشن ازدواج خود که را در این تالار برگزار کرده‌اند، گفته‌اند زندگی‌شان حتی دوام یکساله نداشته و در نهایت از یکدیگر جدا شده اند. بنابر این گزارش، طی یکسال گذشته بیش از 350 مراسم ازدواج در تالار فوق انجام شده است، که هزینه‌های هر مراسم از 150 میلیون فراتر بوده است. شایان ذکر است برخی از چهره‌های اقتصادی و حتی ورزشی کشور نیز جشن های عروسی خود را در این تالار برگزار کرده‌اند.در برخی از ازدواج‌های این تالار که در منطقه فرمانیه تهران قرار دارد میزان مهریه در نظر گرفته شده، سکه بهار آزادی به ارتفاع قله هایی همچون هیمالیا(8000متر) و دماوند(5610) بوده است.

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت 8:35 |
سلام دوستان دو سوال دارم اول چه میدانید از عشق ودوم چه کسی عشق حقیقی را تجربه نکرده است؟قبل از پاسخ مطلب زیر را مرور نمائید

 

شیخ فخرالدین عراقی" (688- 609) در عُشاق نامه اش حکایت واعظی را نقل می کند که در مسجد و بر روی منبر مشغول به وعظ بود ناگهان روستائی  ساده دلی به میان جمع پرید و فریاد سر داد که ...ای مردم ..به شهر که آمدم خری داشتم این چنین و آن چنان ...نمی دانم کدام نان حلال نخورده ای آن را از من ربوده ....دستم به دامنتان ..هر که آن را دیده نشانم دهد ....حاضران که از این موقع نشناسی آن روستائی خشمگین شدند بر سرش فریاد کشیدند که ....ای مرد بنشین و سخن مگو، که شیخ وعظ می کند ....اما واعظ با خونسردی اشاره ای کرد و او را امر به نشستن کرد ....چند لحظه که گذشت واعظ رو به مردم کرد و گفت :

            آیا در جمع شما کسی هست که طعم عشق را نچشیده باشد ؟!!

    مردی از میان جمعیت برخواست و گفت :

           بله ...استاد ....من اینگونه ام

      و واعظ رو به مرد روستائی کرد و گفت :

          خرت را جُستم، افسارش را بیاور و ببر !!!

     خلاصه بعد از صحبت های زیاد مسئله را به آنجا رساندم که مگر می شود قلب بی عشق زنده باشد ....بدترین زندان ها قلبی است که در آن عشق و محبتی نباشد، زندانی برای صاحبش که از زندگی چیزی نفهمد

        ناراحتی او را که دیدم از" فرّخی سیستانی" برایش خواندم که گفته بود، اندوه میوه ی عشق است پس کنارش بگذار!

  هر که را عشق نیست، انده نیست / دل به عشق از چه روی باید داد ؟

    اما چند قرن بعد" حضرت حافظ" جواب خوبی به او داد که:

         ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

        گفتم ای خواجه عاقل هنری بهتر از این ؟!!

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 16:43 |

(از رساله هفت وادی حضرت بهاالله):

اوّل وادی طلب است و مَرکب‌ِ اين وادی صبر، مسافر در اين سفر بی صبر به جائی نرسد و به مقصود واصل نشود و بايد هرگز افسرده نگردد، اگر صد هزار سال سعی کند و جمال دوست نبيند پژمرده نشود زيرا مجاهدين کعبه « فينا » را  که به بشارت « لنهدينّهم سبلنا » مسرورند و کمر خدمت در طلب به غايت محکم بسته‌اند و در هر آن از مکان غفلت به امکان طلب سفر کنند ــ هيچ بندی منع ننمايد و هيچ پندی سدّ نکند... همره اين وادی درد است و اگر درد نباشد هرگز اين سفر تمام نشود.

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 12:55 |

با سلام ودرود مجدد بر شما دوستان گرامي داستان طنز زير را مطالعه بفر مائيد وسپس در قسمت نظرات لطفا بنويسيد كه به نظر شما كار كدام يك از اين دو مسافرهواپيما اشتباه است

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.
برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید.
برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است.
من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید.
بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد.
این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد.
گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم.
این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟»
مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد.
حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟»
برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد.
آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد.
باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد.
سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت .
و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد.
مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد.
برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»
( شما هم می توانید قبلا حدس بزنید)مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد

دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید …

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 11:5 |

آيا به نظر شما شخصيت انسانها مانند تصوير بالا كمي پيچيده نيست ؟پس به چه دليلي براحتي راجع به ديگران قضاوت كرده وغيبت  مي كنيم ؟

  ودر اين مقام حضرت بها الله  مي فرمايند :

غيبت سراج منيرقلب را خاموش نمايد وحيات دل را بميراند .

                                    ونيز مي فرمايد :

اي بسا عاصي كه در حين موت به جوهر ايمان موفق شود وخمر بقا چشد وبه ملاء اعلي شتابد وبسا مطيع ومومن كه در وقت ارتقاي روح تقليب شود وبه اسفل دركات مقريابد .

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 0:28 |

دوستان سلامي دوباره پس از مطالعه مطلب زير براي من بنويسيد شما چه را دوست داريد

و من تنها خدا را دوست دارم...

از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!! چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 23:58 |

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.  

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.  

I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation
 

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.
I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear
 

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.
I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.
I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive
 

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time
 

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.
I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them
 

خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر
Thanks God Thanks God Thanks God

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 18:13 |

در بيمارستانی  دو مردبیمار در يک اتاق بستری بودند.

يکی از بيماران اجازه داشت که  هر روز بعد از ظهر يک ساعت روی تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود .

اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت می کردند. از همسر. خانواده . خانه . سربازی يا

تعطيلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد از ظهر بيماری که تختش در کنار پنجره بود می نشست و تمام چيزهايی که بيرون از پنجره می ديد برای هم اتاقيش توصيف می کرد.

بيمارديگردرمدت اين يک ساعت.باشنيدن حال وهوای دنيای بيرون.روحی تازه

می گرفت.مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت.

اين پارک درياچه زيبايی داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا می کردند و کودکان

با قايقهای تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ی زيبايی به آنجا

بخشيده بودند و تصويری زيبا از شهر در افق دور دست ديده می شد.

مرد ديگر نمی توانست آنها را ببيند. چشمانش را می بست و اين مناظر را در ذهن

خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

يک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بی جان مرد کنار

پنجره را ديد که در خواب و در کمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد

و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايش

انجام داد و پس از اطمينان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به

دنيای بيرون از پنجره بياندازد. حالا او ميتوانست زيباييهای بيرون پنجره را با چشمان

خودش ببيند. هنگامی که از پنجره به بيرون نگاه کرد .

با کمال تعجب با يک ديوار بلند آجری مواجه شد .

مرد پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزی هم اتاقيش را وادار می کرده تا

 چنين مناظر دل انگيزی را برای او توصيف کند ؟

پرستار پاسخ داد : شايد او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.

چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتی نمی توانست آن ديوار را ببيند

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 16:57 |

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

 دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي،  ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»    

 سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. 

 دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. 

 سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. 

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

 زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده 

بود...آهسته آنرا خواند:                                                            

      «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 15:57 |


هنگامی که دوست وعزیز ی فوت میکند یاد صحبت دوستی می افتم که میگفت:



استادی داشتم که در چنین مواقعی بجای ناراحت شدن میخندید و به آسمان نگاه می انداخت با ظرافتی خاص میگفت:  " آسمان برای رفتن یک روح نزد خدا شکاف برداشته است. راه برای دیدن خدا باز است. دعاها و مناجاتها راحتتر به آسمان می روند..."
روزی که خود استادم به رحمت خدا رفت من بلندبلند میخندیدم و میگفتم که آسمان یک شکاف بزرگ برداشته ...

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 20:41 |

 

دوستان شما کدام یک از این بعضی ها هستید ؟؟؟

 

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه

بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو

بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه

بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی

بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند

بعضی‌ها حمال کتابند

بعضی‌ها بقال کتابند

بعضی‌ها انبار‌دار کتابند

بعضی‌ها کلکسیونر کتابند

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان

بعضی‌ها اصلاً قیمتی ندارند

بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند

بعضی‌ها را باید قاب گرفت

بعضی‌ها را باید بایگانی کرد

بعضی‌ها را باید به آب انداخت

بعضی‌ها هزار لایه دارند

بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه

بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند

بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند

بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند

بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند

بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند

بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند

بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند

بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند

بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند

بعضی‌ها اصلا نان نمی‌خورند

بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند

بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند

بعضی‌ها صدای آب را ترجمه می‌کنند

بعضی‌ها صدای ملائک را می‌شنوند

بعضی‌ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند

بعضی‌ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند

بعضی‌ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند

بعضی‌ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست

بعضی‌ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست

بعضی‌ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند

بعضی‌ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی

بعضی‌ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند

بعضی‌ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می‌گیرند

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 18:12 |

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی

كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان درتوست

 

نلسون ماندلا

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 20:3 |

دوستان سلام و اغاز سال جديد مبارك

 اميدوارم سال جديد را با بهترين خاطرات آغاز كنيدو اما دوستان مثل هميشه يك سوال دارم بهترين وبزرگترين آرزوي شما براي سال جديد چيست ؟خوشحال مي شوم بزرگترين آرزوي شما دوستان قديمي وجديدم را بدانم  البته بزرگترين آرزوي من براي سال جديد رفع سوتفاهمات ونزديكي و وحدت قلوب انسانهاست والبته ملاقات دوستان در اين فضاي مجازي اينترنت منتظر پاسخ شما مي مانم

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 10:20 |
ح
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 17:41 |

دوستان باز هم سلام براستي تا چه حد عملكرد مان براي ما مهم بوده است ؟وتا چه حد سعي كرده ايم اين عملكرد خود را مورد پرسش قرار دهيم ؟وحتي چگونه سعي ميكنيم از خالق خود يعني خداي واحد نتيجه عملكرد خود را بپرسيم؟و اصلا چه روشي را شما براي اين پرسش پيشنهاد مي فر مائيد

 حال بهتر است براي روشن تر شدن مطلب داستان زير را مرور بفر مائيد ونظر خود را نيزدر پايان مطرح نمائيد

 

 پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

 پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه". 

 

+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 12:33 |
+ نوشته شده توسط الهه،سپيده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 22:10 |


Powered By
BLOGFA.COM